ღ روز های بارانیღ

ناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهگریهناراحتناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهگریه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۳ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۳ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

یک ماه کلاس تابستونی هم تموم شد!!!

خیلی زود گذشت!!!

خاطره های خوب و بد زیادی موند!!!!

حالا دیگه باید همه ی تلاشمو بکنم تا وقتی سال تحصیلی شروع شد،همه ی دغدغم بشه درس!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

چهارشنبه 1393/6/5قرار بود که با مدرسه اردوی ری گردی داشته باشیم.

شب قبلش یه سری اتفاقات باعث شده بود حالم خیلی خوش نباشه!!!

اما خب اردو رو هیچ جوره نمی تونستم از دست بدم!!!

صبح که رفتم مدرسه یه بنده خدایی کلی بهمم ریخت!

اما وقتی داشتیم از در میرفتیم بیرون اتفاقات خوبی افتاد.

از مدرسه رفتیم بیرون و سوار اتوبوس شدیم و تا کلی وقت تو اتوبوس با کولر خاموش نشستیم تا راه بیفتیم.

در راه با دوستان مشغول صحبت شدیم تا که رسیدم.

اونجا که رسیدیم دیدیم هفتمی ها رسیدن و نشستن.

به ما هم گفتن که همونجا بشینیم.

خلاصه یکی از معلم های گلمون گفت که کنارش یه جای خالی هست منم از خدا خواسته زودی رفتم نشستم پیش ایشون.

اونجا که نشسته بودیم لیدرمون داشتن صحبت می کردن و پشت سر ایشون داشت اتفاقات جالبی می افتاد و تقریبا همه داشتن می خندیدن.

بعد از تموم شدن صحبت های لیدر رفتیم یه پارکی که همون جا بود و کلی با معلممون شوخی کردیم و خندیدیم.

دوباره سوار اتوبوس شدیم و یه برج رو که برای 1000 سال پیش بود رو دیدیم و بعد از اون رفتیم آرامگاه شیخ صدوق!

البته اونجا آرامگاه افراد خاصی بود مثل:مرحوم موذن زاده اردبیلی،رجبعلی خیاط و...

اونجا هم یه زیارت کردیم و رفتیم سمت حرم شاه عبد العظیم.

اونجا که رفتیم اول از موزه ای که داشت بازدید کردیم.

تقریبا کل موزه رو با معلم گلمون و در حال صحبت با ایشون گشتم.

بعد از بازدید موزه با همه ی دوستان رفتیم برای وضو گرفتن!!!

اونجا هم ماجرا زیاد داشت.

بعد از اون اومدیم ناهارمون رو توی حیاط خوردیم و آماده شدیم بریم زیارت.

برا زیارت هفتمی ها و هشتمی ها از هم جدا شدند.

ساعت و مکان قرار رو با معلم هامون هماهنگ کردیم و همگی باهم رفتیم زیارت.

با اینکه زمان زیارت خیلی کم بود ولی خیلی عالی بود!خیلی!

بعد از زیارت دوباره همگی برگشتیم سر قرار و رفتیم توی حیاط تا هفتما اومدن.

هفتما که اومدن با هم رفتیم مصلی برای اقامه ی نماز.

برای نماز نشستم پیش معلممون که خیلی دوسشون دارم.

نماز خیلی خوبی بود!!!

نمازو که خوندیم اومدیم توی حیاط.

اونجا یه اتفاق خیلی عالی افتاد.

هفتمی رفتن و فقط ما هشتمی ها موندیم.

معلم پرورشی میخواستن صحبت کنن ایشون صحبت هاشون با سلام به امام رضا(ع)شروع کردند و ما هشتمی ها هم همه با ایشون بلند شدیم و سلام دادیم.

با صحبت های معلممون تازه ارزشمون رو فهمیدم.

فهمیدن که امسال اسممون شده هشتمی ها!!!

فهمیدم که امسال بیمه امام رضا ایم.

صحبت های ایشون همه رو به گریه انداخته بود.

بعد از تموم شدن صحبت هاشون مسئول پایمون بهمون یه چیزی دادند.

یه پیکسل که روش نوشته شده بود "خادم الرضا"

امسال لیاقت پیدا کردیم بشیم خادم امام رضا.

امسال اسممون خیلی حرمت داره!!!

خیییییییییییییییییلی!

بعد از این که پیکسل ها رو گرفتیم دوباره همگی بلند شدیم سلام دادیم.

بعدش هم وسایل ها رو جمع کردیم و رفتیم سمت اتوبوس.

توی اتوبوس بهمون بستنی دادن و به افتخار روزمون کلی دست زدیم.

وقتی رسیدیم مدرسه دوباره کلی اونجا با بچه ها بازی کردیم و خوش گذروندیم.

کلی منتظر موندم تا معلممون برسن.

ایشون که اومدن دوباره کلی پیششون بودم.

عالی بود!!!!

یه روز به یاد ماندنی!!!!!!

خیلی خوب بود!

خییییییییییییییییییییییییییییلی!

 

یکی که دلش شکسته گوشه صحنت نشسته

دخیل درداش رو بسته عاشق دل خسته

نشون به این نشونه صدای نقاره خونه

من و به تو می رسونه ببین دلم خونه

“می دونم رو سیام من اگه بی وفام

ولی عشقم اینه عاشق این آقام

منتظر یه اشارم هر چی که دارم بزارم

دلم رو زیارت بیارم منی که.آوارم

دلم اگه بی قراره چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره آقام دوست داره

“میشه شاهی کنی من و راهی کنی

چی میشه به منم یه نگاهی کنی؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۸ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

امروز(1393/5/29)با مدرسه رفتیم کرج!

اول صبح قبل از اینکه راه بیفتیم با خوندن سوره حجرات و آیه الکرسی و دعای سفر و گذاشتن صدقه خودمون رو بیمه کردیم که ان شاءالله به سلامت بریم و برگردیم!

سوار اتوبوس شدیم و با دوستام گپ زدیم و خندیدیم و....

وقتی رسیدیم کرج اول از همه رفتیم موزه سلیمانیه.

جای قشنگی بود.

یعد از اون دوباره سوار اتوبوس شدیم رفتیم برای دیدن پل شاه عباسی!!!

اونجا که وایساده بودیم و لیدرمون داشتن صحبت میکردن،یکی از معلم هامون روی یه دیوار نوشته ای بهم نشون دادن که روش نوشته شده بود:ادب شرط اول شکوفایی ست!!!

اصلا عالی بود!!!

بعد از تموم شدن صحبت های لیدر گرامی دوباره سوار اتوبوس شدیم رفتیم پارک!

تو پارک خیلی خوب بود!!!

آب بازی و نماز در پارک و ناهار و....

البته همین آب بازی کردن احتمالا یه کاری دست بعضی ها داد...

از بعضی ها آب می چکید(اصن یه وضی)

موقع وضو گرفتن یه سری ماجرا هایی پیش اومد که....

هیچی دیگه باید می پاییدیم وقتی داریم وضو میگیریم یه وقت مرد پا نشه بیاد اونجا....

دیگه نزدیک رفتن بود!!!

وایسادیم با کل دوستای خوب هشتمی یه عکس دسته جمعی گرفتیم!!!

بعدشم یه کتاب بهمون دادن و راه افتادیم!

راه برگشت رو کلش رو داشتم با یکی از معلم هام صحبت میکردم!!!

صحبت با ایشون عالی بود،عالی!!!

تو اتوبوس با دوستام در مورد اتفاقات اردو یه کوچولو صحبت کردیم.

خیلی خوش گذشت!!!

خدا جونم شکرت!!!:)))

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٩ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

خیلی ناراحتم!!!

ناراحتم از اینکه یه آدم های خاصی گاهی وقتا مجبورن صحنه هایی رو ببینن که براشون عذابه!

مثلا چرا یه جانباز عزیزی که کلی جنگیده تا الان کشور ما مثل غزه نباشه باید یه دختری رو تو خیابون با ساپورت و موهای آشفته و....ببینه!!!

خانومی که هر جوری دلت میخواد تو خیابونا میگردی حواست به شهدامون هست؟

چرا وقتی داری جلوی آینه زیبایی هاتو میبینی لحظه ای فکر نمی کنی که همه ی زیبایی هاتو از خدا داری و هر وقت بخواد میتونه اون ها رو ازت بگیره!!!

چرا؟؟؟؟:((((

آره همه چیز ما مال خداست!!!

خدا هر چی به ما داده امانته!!!فقط امانت!!!!

اما چه قدر مواظب امانت هامونیم؟؟؟؟

 

چرا آدم باید ببینه که تو دست بعضی ها فلشی جابه جا میشه که توش پر از آهنگ های جور و واجوره نه قرآن و نوحه و....

شمایی که هر آهنگی رو گوش میدی اصلا فک میکنی من چرا الان دارم این آهنگو گوش میدم؟؟؟

 

چرا دوستت اجازه داره هر جوری میخواد با تو حرف بزنه!

چرا؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

خیلی خوبه اگه هر چند وقت یه کوچولو بریم پیش گوهر وجودیمون(کرامت انسانی)ببینیم توش چه خبره!!!

ببینیم چه قدر میدرخشه!!!!

خوبه اگه به نفس خودمون یه تلنگری بزنیم!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

18 مرداد اومد.

خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره 18 مرداد داره میاد و بعد چند وقت همه ی دوستا و معلم هایی که دلم براشون تنگ شده رو میبینم.

اما از صبح اول صبح که قرار بود آژانس بیاد دنبالم که برم مدرسه ماجرا ها شروع شد.

آژانس که قرار بود شش و نیم بیاد دنبالم فک کنم ساعت ده دقیقه به هفت بود که زحمت کشید اومد!

منم که کلی برای امروز انتظار کشیده بودم و دلم میخواست زود برسم مدرسه به خاطر اینکه آژانس دیر کرده بود زدم زیر گریه و کلی گریه کردم!

وقتی رسیدم مدرسه و دوستام رو دیدم یکم حالم بهتر شد.

اما وقتی که وارد مقطع شدیم و  مشاورمون رو بهمون معرفی کردند کلا وا رفتم!

بد جوری شکه شده بودم آخه!!!!

باورم نمی شد کسی که گفتن قراره که مشاورمون باشه!:(((

حالا چرا دلم نمی خواست؟؟؟؟

چون....

بعد از این هم که فهمیدم یکی از معلم هایی که میخواستم ببینمشون مدرسه نیستند که دیگه......:((((((((((((((

روزی که فک میکردم خیلی قراره برام روز خوبی باشه

یکی از بدترین روزها بود:(((((

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٧ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

18 مرداد هم داره میاد!

آغاز کلاس های تابستونی!?? のデコメ絵文字

و من خوشحال از این اتفاق:))))(コロン) のデコメ絵文字(コロン) のデコメ絵文字(コロン) のデコメ絵文字(コロン) のデコメ絵文字

نه برای شروع شدن درس و ماجراهایی که در رابطه با درس اتفاق می افته!

به خاطر.............(タイトルなし) のデコメ絵文字?? のデコメ絵文字

//

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۳ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

 

دلم تنگه...گریه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٢ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

تولد تولد

 

تولدم مبارک:)))))

 

//

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۸ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

چرا اینقدر زود؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

انگار همین دو روز پیش بود که مادرم در تکاپو بودند برای انجام کار های ماه رمضون!!!

انگار همین دو روز پیش بود که حرف از سی روزی میزدیم که باید تو این گرما روزه بگیریم!

اما حالا.....

حالا داره تموم میشه!!!

داره تموم میشه و همه چیز هم با تموم شدنش تموم میشه!

اینکه هر روز ساعت دو و نیم از خواب پاشی و نمازت رو بخونی تا....

اینکه از ساعت هفت بشینی پای تلویزیون تا ماه عسل شروع شه

و با داستان های شنیدنی و جذاب آدم هایی که فرق زیادی با ماها ندارند

 حال و هوات عوض بشه!!!

اینکه تا سحر بیدار بمونی و هزار تا کار انجام بدی!!!

اینکه تو شب های قدر به معلم های گلت اس ام اس بدی و منتظر جواب باشی!

اینکه بعد از خوردن سحری کلی منتظر بمونی تا اذان رو بگن و از خستگی زیاد بری بخوابی!

هنوز تموم نشده که دارم غصه میخورم!!!

اما خیلی زود قراره تموم شه!!!

خیلی زود!!!

دیگه باید خداحافظی کرد!!!

تند تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم گذشت!

(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٤ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

خیلی زود ماه رمضون داره میگذره و حالا شب های قدر!

حال و هوای قشنگی که امشب داره شاید......

خیلی امشب قشنگه

خیلی...........

خیلی خوبه اگه امشب بقیه رو هم توی این حال و هوای قشنگ سهیم کنیم و براشون دعا کنیم!!!!!!!

.

.

.

.

.

امشب می تونیم اول اول برای ظهور آقامون امام زمان دعا کنیم!!!

بعدش برای شفای همه ی مریضا

و.....

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مخصوصا گل خوشگل من که خیلی دوسش دارم!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

اصلا باورم نمیشه!!!!!!

دوباره ماه رمضان اومد!!!!

دوباره روزه داری و.....

ماه رمضان خیلی حس قشنگی داره....

خیلی

.

.

.

.

انشالله لیاقت داشته باشته باشیم از این ماه پر خیر و برکت کلی استفاده کنیم!

 

التماس دعا!!!!



نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٧ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

چند روز بود با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که یه همچین روزی بریم مدرسه استخر.

منم از فرصت استفاده کردم و با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم یه ساعت زود تر از شروع شدن سانس بریم مدرسه!

چون قصد داشتم برم معلم هامون رو ببینم!!!

هم معلم های دوران دبستان و هم معلم های کلاس هفتم!

صبح تو کوچه ی مدرسه منتظر دوستم موندم تا برسه و با هم رفتیم تو مدرسه!

قرار شد اول بریم دبستان!

مثل همیشه وقتی وارد مقطع شدیم با کلی ترس و لرز رفتیم سمت دفتر!

اما دفتر خالی بود!

گفتم بریم اون یکی دفتر!!!

یه دفعه دیدیم در این دفترم بسته است و من گفتم برگردیم!

وقتی اومدیم تو حیاط گفتم بریم اونور(منظور از اونور همون راهنماییه)

از پله های مقطع که رفتیم بالا دیدیم یکی داره مقطع رو تمیز میکه و دوباره برگشتیم تو حیاط!

بالاخره تصمیم گرفتم به معلم هام اس.ام.اس بدم!

بعد چند دقیقه...........

دوباره رفتیم دبستان و خداروشکر دیدمشون!!!

و کلی از دیدنشون خوشحال شدملبخندلبخندلبخند

دیگه کم کم داشتیم خداحافظی میکردیم که یکی دیگه از دوستام رسید!!!

با هم دیگه رفتیم اونور!!!!!!!

خیلی خوشحال بودم که بعد چند وقت دوباره دارم می بینمشون!!!

آخه...........

تقریبا یه ربع هم راهنمایی بودیم و بعدش با بچه ها رفتیم استخر!!!

بعد که سانس تموم شد دوباره من و یکی از بچه ها رفتیم راهنمایی!

پیش مشاورمون!!!

حدود ده دقیقه دیگه اونجا بودم!!!!!

اما بعد ده دقیقه دوباره باید خداحافظی می کردم و........

تا 18 مرداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ناراحتناراحتناراحت

همیشه نصیحتم می کردند!!!

کلی!!!!

و من عاشق نصیحت هاشون بودم!!!!

امروز هم مثل همیشه!!!!!

(البته همیشه نصیحت هاشون خیلی مادرانه بود)

خیلی بهم گفتند که...............

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

یه مردادی..... 


هیچوقت 
یه مـــردادی رو بدون گفتن دلیل، رها نکنید ...... 
چون اینجوری 
حتی نمیتونه راحت بمیره..........­.! 
\"گرچه که یه مــــردادی رها شدنی نیست و 
دیر و زود به دست و پاش میفتید که دوباره برگرده\" 


من یه \"مــــــــــــــــرداد\" ماهیم..! 


همونی که اونقدر یه آهنگ رو گوش میده 
که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر بشه.. 

همونی که هق هق همه رو به جون دل گوش میده 
اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه     (با این یکی بد جوری موافقم)

همونی که همه فکر میکنن سخته..سنگه اما با هر تلنگری میشکنه.. 

همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میکنن.! 

همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تکیه گاهی نیست.! 

من همون \"مــــــــــــــــرداد\" ماهیم..! 

(یه همچین آدمیم من!!!!)

 

 لبخندسوالتعجبلبخندسوالتعجبلبخندسوالتعجب
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٧ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

سلام!!!!

دیروز بالاخره کارنامه ام رو گرفتم!!!

خیلی راضی نبودم چون از این بهترم می تونست باشه!!!!

.

.

.

.

.

اما دیروز روز خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی بود!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٧ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

بالاخره با تمام خوبی ها و بدی ها امسال هم گذشت!!!

خیلی ناراحتم که همه چیز تمام شد:(

.

.

.

امروز در مدرسه جشن نیمه ی شعبان بود!!!!

کل جشن ذهنم مشغول بود!!!!

آخه اصلا دوست نداشتم که تموم بشه و بریم و.......

.

.

.

موقع خداحافظی از دوستان و معلمام خیلی ناراحت بودم!!!خیلی زیاد!!!!

دلم می خواست هر روز ببینمشان!!!

اما...................

.

.

.

امروز یه کتاب خوب و قشنگ مدرسه بهمون داد!!!

کتاب نامه های یواشکی!!!

خیلی دوسش دارم!!!

ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

دوازده روز دیگر باقیست تا امسال هم تمام شود!!!!

دوازده روز دیگر پرونده ی خاطرات کلاس هفتم هم بسته می شود!!!!

البته از تمام این دوازده روز فقط پنج روزش را مدرسه می روم...

که آن هم زمان بسیار کوتاهی است!!!

تا چشم بر هم بگذاری تمام می شود!!!!

دیگر تا چند وقت آنهایی را که دوستشان دارم نمی بینم....

این خیلی نارااااااااااااااااااااحت کننده است برایم!!!!

ناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریه

همه چیز خیلی زود گذشت!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

دیگه این روز ها حال و هوای مدرسه برام خیلی عوض شده!!!

صبح ها قبل امتحان تو مدرسه حال عجیبی دارم که خودم هم نمیدونم چرا!!!!

وقتی اون کسانی رو که تو مدرسه دوستشون دارم میبینم،فک میکنم که تو تابستون خیلی دلم براشون تنگ میشه!!!

و این خیلی ناراحتم میکنه!!!!!!!

یه دنیا ناراحتم!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak