ღ روز های بارانیღ

 

 

 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را

 

 به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم......

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

وقتی خدا از پشت دست هایش را روی چشمانم گذاشت

 

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم

 

که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

خدایا خیلی خسته شدم امشب یه اتفاقی افتاد

 

 که اصلا نمی توانم درکش کنم فقط کمکم کن.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

دیگه کم کم داره ماه رمضان میاد و.............

 

من که خیلی خوشحالم چون به خدا نزدیکترم

 

از خدامیخواهم که امسال کمکم کنه همه ی روزه هایم را بگیرم...........

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

زیر بارانم

 

بی‌چتر

 

تنها بینی سرخم لو می‌دهد مرا

 

که باریده‌ام همراه ابرها

 

اما  ....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٧ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

کمکمممممممممممممممممممممممممممم

 

کن................!!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

سلام دوستان امروز بالاخره بعد از کلی تلاش موفق شدم خودم قالب

 

 وبلاگم راطراحی کنم

 

 امیدوارم شما هم خوشتان بیاد................

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

یک کشتی در یک سفر در یایی در میان طوفان در دریا شکست وغر ق شد تنها دو مرد

توا نستند نجات یابند وشنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسا نند.دو نجات یا فته هیچ

چاره ای جز دعا کردن و کمک خواستن ازخدا ندا شتند.چون هر کدامشان ادعا می کر دند

که به خدا نز دیک تر اندو خدا دعایشان را زود تر استجاب می کند تصمیم گرفتند که جزیره را

به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد

تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایشان می رسد نخستین چیزی که هر دواز خدا

خواستند غذا بود.صبح روز بعد مرد اول میوه ای رابالای درختی درقسمت خودش دید

وبا آن گرسنگی اش را برطرف کرد.اما سرزمین مرددوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی

بود.هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و

از خدا طلب همسر کرد.روز بعد کشتی دیگری شکست وغرق شدوتنها نجات یافته آن

یک زن بودکه به طرف بخشی که مرداول قرار داشت شنا کرد.در سمت دیگر مرد دوم

هنوزهیچ همراه وهمدمی نداشت.به زودی مرد اول از خداطلب خانه ولباس و...نمود.

در روز بعدمثل این که جادو شده باشه همه چیز هایی که خواسته بود به او داده شد.

اما هنوز مرد دوم هیچ چیز نداشت.سر انجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا

او و همسرش جزیره را ترک کنند .صبح روز بعدمرد یک کشتی که در قسمت اودر کناره

جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد.مرد با همسرش آن جزیره را ترک کنند.مرد باهمسرش

سوار کشتی شد وتصمیم گرفت جزیره را با مرددوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود

ترک کند.با خودش فکر می کردکه دیگری شایسته دریافت نعمت های الهی نیست چرا

که هیچ کدام از در خواست های او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود اما نمی

دانست همه داشته های او از دعای آن مرد است..................سوال

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٥ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

دلم می خواست تعطیلات تابستانی یه جوری بگذرانم و وقتم را هدر ندهم به خاطر همین

 امروز تصمیم گرفتم که کل تابستان را نقاشی بکشم .......!!!!!!!!!!!!!!!!  

البته اگر تا الان هم فکری نکرده بودم به خاطر این بوده که این چند روز را مسافرت

بودم .

جای شما خالی ولی حسابی  خوش گذشت!!!!!!!!!!!!!              

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٥ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak