ღ روز های بارانیღ

همه چیز به همین راحتی تموم شد...........

امزوز روز آخر بود و از چهارشنبه امتحانامون شروع میشه...............

امروز با تمام معلم های خوبمون از جمله معلم ریاضی عزیزمون خداحافظی

کردیم.....ایشون کم کم داشت اشکشون در می اومد...........آخه دوری ما دیگه

ولی عوضش کلاس فارسی که تموم شد کلی شادی کردیم و همه ی بچه ها صفحه ی اول

کتابمونو پاره کردیم..................

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

امروز سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و داشتیم تمرین حل می کردیم که یک دفعه صدای

جیغ بچه اومد که وقتی از پنجره نگاه کردیم دیدیم که  آسمان پر دود شده است.

همه از کلاس هامون رفتیم بیرون و بعدش رفتیم حیاط،مسئول های مدرسه ام که دیدند 

هوا خیلی بده کل بچه های مدرسه رو فرستادن توی ورزشگاه و بعدشم آتش نشانی اومد 

و خلاصه................

بچه های کوچیک کلی ترسیده بودند و گریه می کردند و ما اون وسط برای خودمون  خوش 

بودیم.

خلاصه که خدا خیلی بهمون کمک کرد.........متفکرمتفکرمتفکر

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

امروز که دارم می نویسم 19 اردیبهشت و ما تقریبا فقط یک هفته ی دیگه مدرسه

می ریم 

و دیگه باید به غیر از معلم هامون با دبستان و بچگی هامون خداحافظی کنیم.

با معلم های زحمت اول دبستان تا ششم.

 دلم برای معلم  کلاس اولم که خوندن و نوشتن رو به من یاد دادند و وقتی فهمید من

قراره برم کاشان کلی ناراحت شدند.

 دلم برای معلم کلاس سومم خانم سعیدی که برای من خیلی زیاد زحمت کشیدند

خیلی تنگ میشه.

و از همه مهم تر دلم برای معلم خیلی خیلی مهربون کلاس چهارمم سرکار خانم

جواهریان که هنوز هم رابطه ی خیلی خوبی باهاشون دارم تنگ میشه.

البته چند وقتیه که.....خلاصه خیلی براشون دعا کنید.

 دلم برای معلم کلاس پنجمم که بعضی وقت ها یکمی زود عصبانی می شدند ولی

خیلی مهربون بودند تنگ می شه.

والبته معلم های خیلی خیلی خیلی خیلی خوب ششم که دیگه واقعا دلم براشون  

تنگ میشه.

اول از همه دلم برای خانوم اطیابی خیلی مهربون که معلم ریاضی و البته مسئول

آموزش ما هم بودند و اگه

 سر کلاس کسی مطلبی رو متوجه نمی شد با آرامش حتی شده برای 

10 بار آن مطلب را توضیح می دادند خیلی تنگ میشه.

و بعد هم برای خانوم صمدی خیلی مهربون که همیشه از خاطراتشون برای بچه ها

می گفتند و همیشه اگه کسی می خواست با ایشون حرف بزنه خیلی با آرامش 

گوش می کردند و همیشه اگر از کسی خطایی سر می زد اون ها رو می بخشید،

خیلی تنگ می شه.

بعد هم برای خانوم صبایی معلم ادبیات که همیشه کلاساشون رو هوا بود و خودشون 

هم اخلاق خاصی داشتند که بچه ها همیشه ایشون رو یکمی مسخره می کردند و

فقط به ایشون می خندیدند خیلی تنگ می شه.

دلم برای خانوم صادقی خیلی دلسوز هم خیلی زیاد تنگ می شه که همیشه سر 

کلاس هامون می گفتند خیلی عقب هستید و باید خودتو نو به کلاس های دیگه 

برسونید خیلی تنگ میشه.

 دلم برای خانم کریمی خیلی خیلی مهربون هم تنگ میشه

که یه دفعه اومدن ورزشگاه و 

کلی باهامون بازی کردن و البته من نتونستم بازی کنم چون دتم شکسته بود خیلی

تنگ میشه.

برای خانم گودرزی هم که ناظممون بودند و همیشه می گفتند برید سر کلاس آخر من از

دست شما سکته می کنم هم خیلی تنگ میشه.

برای خانم  لواسانی هم که معلم خطمون بودند و همیشه در حالی که ما داشتیم

می نوشتیم و ایشون با صدای دلنشینشون برای ما کتاب می خوندند هم خیلی تنگ 

می شه.............

برای معلم زبانمون هم که برای خوب یاد گرفتن درس هر جلسه از ما امتحان می گرفتند

خیلی تنگ میشه.....

برای خانم شمس هم دلم خیلی تنگ می شه که اگه مشکلی داشتیم فقط به ایشون

مراجعه می کردیم.

دلم برای خانم اردلان عزیز هم که معلم قرآن بودند و خاطرات خیلی خوبی از ایشون 

داریم تنگ میشه....

کلا دبستان خیلی خوب بود و با تمام خاطرات خوب و بدش گذشت و حالی ماداریم 

و کلی خاطره از خودمون گذاشتیمو ...............

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak