ღ روز های بارانیღ

خوشحالم

خیلی خوش حالم که دوباره مدرسه داره باز میشه...

دلم می خواد دوشنبه هر چی زود تر بیاد...

ولی از این که امسال مقطعمون تغییر کرده خیلی ناراحتم...

دبستان رو دوست داشتم چون واقعا دوست داشتنی بود...

مخصوصا با معلم هایی که یکی از یکی گل تر بودند...

معلم های راهنمایی هم خیلی خوب هستند ولی شاید هنوز بهشون عادت نکردم

تو روز های پایگاه تابستونی تا اون جایی که می شد می رفتیم دبستان

و به معلم های گلمون سر می زدیم...

با این که از دبستان رفتیم ولی هنوز هم زیاد مزاحم معلم هامون می شیم...

کلا امسال خیلی تابستون شیرینی نداشتم به خاطر...بماندددددد

هر روز با خودم می گم من هیچ کدوم از لطف ها و مهربونی ها و زحمت های معلم

هامو نباید فراموش کنم.

خلاصه می دونم که دلم واسه کلاس های درس دبستان خیلی تنگ میشه....

البته همین الان هم خیلی تنگ شده....

ولی از همه چی بیشتر دلم واسه کلاس های درس چهارم و کاوش پنجم و ریاضی

و اجتماعی ششم تنگ میشه.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟



نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٥ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

دلم مثل دیواری می مونه که هنوز ایستاده

 

اما با آجرهایی که تک تکشون شکستن...

 

http://www./viewer.php?file=83967520512813935615.jpg 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٢ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

تنها برخی از آدمها

باران را احساس می کنند …

بقیه فقط خیس می شوند...




نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۱ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

خدا رو شکر امسال روز تولد حضرت معصومه توی حرم  ایشون بودم....

احساس می کردم اون روز حرم حال و هوای خاصی داره...

درسته مدت زیادی نتونستم تو حرم بمونم

ولی همون مدت کوتاه هم خیلی خوب بود...

اون روز حرم اینقدر شلوغ بد که حتی تا جلوی در ضریح هم نمی شد بری...

خدایا بازم شکرت...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۱ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

دلم حسابی برای امام رضا تنگیده... 

 

  

ای کاش قسمتم می شد...

 

  

دلم برای صدای نقاره خانه ی امام رضا خیلی تنگ شده...

 

  

دلم تنگه....

   

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٢ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمیدبرادر کوچکش سخت مریض است و پولیهم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه ی جراحی پر خرج پسرش را بپردازد.سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت ور از زیر تخت قلک کوچکش را بیرون آورد.قلک را شکست...

سکه ها را روی تخت ریخت و انها را شمرد..."فقط پنج دلار"

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رسید.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش به مشتریان دیگر گرم بود،بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه ی پیشخوان ریخت.

دارو ساز جاخورد و گفت چی می خوای؟

دخترک جواب داد :برادرم مریضه می خوام براش معجزه بخرم قیمتش چنده؟داروساز با تعجب پرسید:چی بخری عزیزم؟

دخترک توضیح داد:برادرم مریضه می خوام براش معجزه بخر م قیمتش چنده؟

دخترک توضیح داد برادر کوچکم چیزی توی سرش رفته  و بابام میگه فقط معجزه می تونه اون رو نجات بده.من هم می خوام براش معجزه بخرم.

داروساز گفت متاسفانه ما این جا معجزه نمی فروشیم.

دخترکچشمانش پر از اشک شد و گفت:شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این تمام پول نه.من از کجا می تونم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ای ایستاده بود آمد جلو و از دخترک پرسید چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت آه چه جالبفکر می کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:غصه نخور عزیزم من می خوام برادر و والدینت رو ببینم فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشه...

آن مرد فوق تخصص مغز و اعصاب در شهر بود.

فردای آن روز  جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد.

و...... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak