ღ روز های بارانیღ

امروز(1393/5/29)با مدرسه رفتیم کرج!

اول صبح قبل از اینکه راه بیفتیم با خوندن سوره حجرات و آیه الکرسی و دعای سفر و گذاشتن صدقه خودمون رو بیمه کردیم که ان شاءالله به سلامت بریم و برگردیم!

سوار اتوبوس شدیم و با دوستام گپ زدیم و خندیدیم و....

وقتی رسیدیم کرج اول از همه رفتیم موزه سلیمانیه.

جای قشنگی بود.

یعد از اون دوباره سوار اتوبوس شدیم رفتیم برای دیدن پل شاه عباسی!!!

اونجا که وایساده بودیم و لیدرمون داشتن صحبت میکردن،یکی از معلم هامون روی یه دیوار نوشته ای بهم نشون دادن که روش نوشته شده بود:ادب شرط اول شکوفایی ست!!!

اصلا عالی بود!!!

بعد از تموم شدن صحبت های لیدر گرامی دوباره سوار اتوبوس شدیم رفتیم پارک!

تو پارک خیلی خوب بود!!!

آب بازی و نماز در پارک و ناهار و....

البته همین آب بازی کردن احتمالا یه کاری دست بعضی ها داد...

از بعضی ها آب می چکید(اصن یه وضی)

موقع وضو گرفتن یه سری ماجرا هایی پیش اومد که....

هیچی دیگه باید می پاییدیم وقتی داریم وضو میگیریم یه وقت مرد پا نشه بیاد اونجا....

دیگه نزدیک رفتن بود!!!

وایسادیم با کل دوستای خوب هشتمی یه عکس دسته جمعی گرفتیم!!!

بعدشم یه کتاب بهمون دادن و راه افتادیم!

راه برگشت رو کلش رو داشتم با یکی از معلم هام صحبت میکردم!!!

صحبت با ایشون عالی بود،عالی!!!

تو اتوبوس با دوستام در مورد اتفاقات اردو یه کوچولو صحبت کردیم.

خیلی خوش گذشت!!!

خدا جونم شکرت!!!:)))

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٩ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

خیلی ناراحتم!!!

ناراحتم از اینکه یه آدم های خاصی گاهی وقتا مجبورن صحنه هایی رو ببینن که براشون عذابه!

مثلا چرا یه جانباز عزیزی که کلی جنگیده تا الان کشور ما مثل غزه نباشه باید یه دختری رو تو خیابون با ساپورت و موهای آشفته و....ببینه!!!

خانومی که هر جوری دلت میخواد تو خیابونا میگردی حواست به شهدامون هست؟

چرا وقتی داری جلوی آینه زیبایی هاتو میبینی لحظه ای فکر نمی کنی که همه ی زیبایی هاتو از خدا داری و هر وقت بخواد میتونه اون ها رو ازت بگیره!!!

چرا؟؟؟؟:((((

آره همه چیز ما مال خداست!!!

خدا هر چی به ما داده امانته!!!فقط امانت!!!!

اما چه قدر مواظب امانت هامونیم؟؟؟؟

 

چرا آدم باید ببینه که تو دست بعضی ها فلشی جابه جا میشه که توش پر از آهنگ های جور و واجوره نه قرآن و نوحه و....

شمایی که هر آهنگی رو گوش میدی اصلا فک میکنی من چرا الان دارم این آهنگو گوش میدم؟؟؟

 

چرا دوستت اجازه داره هر جوری میخواد با تو حرف بزنه!

چرا؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

خیلی خوبه اگه هر چند وقت یه کوچولو بریم پیش گوهر وجودیمون(کرامت انسانی)ببینیم توش چه خبره!!!

ببینیم چه قدر میدرخشه!!!!

خوبه اگه به نفس خودمون یه تلنگری بزنیم!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

18 مرداد اومد.

خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره 18 مرداد داره میاد و بعد چند وقت همه ی دوستا و معلم هایی که دلم براشون تنگ شده رو میبینم.

اما از صبح اول صبح که قرار بود آژانس بیاد دنبالم که برم مدرسه ماجرا ها شروع شد.

آژانس که قرار بود شش و نیم بیاد دنبالم فک کنم ساعت ده دقیقه به هفت بود که زحمت کشید اومد!

منم که کلی برای امروز انتظار کشیده بودم و دلم میخواست زود برسم مدرسه به خاطر اینکه آژانس دیر کرده بود زدم زیر گریه و کلی گریه کردم!

وقتی رسیدم مدرسه و دوستام رو دیدم یکم حالم بهتر شد.

اما وقتی که وارد مقطع شدیم و  مشاورمون رو بهمون معرفی کردند کلا وا رفتم!

بد جوری شکه شده بودم آخه!!!!

باورم نمی شد کسی که گفتن قراره که مشاورمون باشه!:(((

حالا چرا دلم نمی خواست؟؟؟؟

چون....

بعد از این هم که فهمیدم یکی از معلم هایی که میخواستم ببینمشون مدرسه نیستند که دیگه......:((((((((((((((

روزی که فک میکردم خیلی قراره برام روز خوبی باشه

یکی از بدترین روزها بود:(((((

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٧ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

18 مرداد هم داره میاد!

آغاز کلاس های تابستونی!?? のデコメ絵文字

و من خوشحال از این اتفاق:))))(コロン) のデコメ絵文字(コロン) のデコメ絵文字(コロン) のデコメ絵文字(コロン) のデコメ絵文字

نه برای شروع شدن درس و ماجراهایی که در رابطه با درس اتفاق می افته!

به خاطر.............(タイトルなし) のデコメ絵文字?? のデコメ絵文字

//

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۳ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

 

 

دلم تنگه...گریه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٢ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

تولد تولد

 

تولدم مبارک:)))))

 

//

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۸ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()

چرا اینقدر زود؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

انگار همین دو روز پیش بود که مادرم در تکاپو بودند برای انجام کار های ماه رمضون!!!

انگار همین دو روز پیش بود که حرف از سی روزی میزدیم که باید تو این گرما روزه بگیریم!

اما حالا.....

حالا داره تموم میشه!!!

داره تموم میشه و همه چیز هم با تموم شدنش تموم میشه!

اینکه هر روز ساعت دو و نیم از خواب پاشی و نمازت رو بخونی تا....

اینکه از ساعت هفت بشینی پای تلویزیون تا ماه عسل شروع شه

و با داستان های شنیدنی و جذاب آدم هایی که فرق زیادی با ماها ندارند

 حال و هوات عوض بشه!!!

اینکه تا سحر بیدار بمونی و هزار تا کار انجام بدی!!!

اینکه تو شب های قدر به معلم های گلت اس ام اس بدی و منتظر جواب باشی!

اینکه بعد از خوردن سحری کلی منتظر بمونی تا اذان رو بگن و از خستگی زیاد بری بخوابی!

هنوز تموم نشده که دارم غصه میخورم!!!

اما خیلی زود قراره تموم شه!!!

خیلی زود!!!

دیگه باید خداحافظی کرد!!!

تند تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم گذشت!

(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字(タイトルなし) のデコメ絵文字

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٤ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak