ღ روز های بارانیღ

چند روز بود با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که یه همچین روزی بریم مدرسه استخر.

منم از فرصت استفاده کردم و با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم یه ساعت زود تر از شروع شدن سانس بریم مدرسه!

چون قصد داشتم برم معلم هامون رو ببینم!!!

هم معلم های دوران دبستان و هم معلم های کلاس هفتم!

صبح تو کوچه ی مدرسه منتظر دوستم موندم تا برسه و با هم رفتیم تو مدرسه!

قرار شد اول بریم دبستان!

مثل همیشه وقتی وارد مقطع شدیم با کلی ترس و لرز رفتیم سمت دفتر!

اما دفتر خالی بود!

گفتم بریم اون یکی دفتر!!!

یه دفعه دیدیم در این دفترم بسته است و من گفتم برگردیم!

وقتی اومدیم تو حیاط گفتم بریم اونور(منظور از اونور همون راهنماییه)

از پله های مقطع که رفتیم بالا دیدیم یکی داره مقطع رو تمیز میکه و دوباره برگشتیم تو حیاط!

بالاخره تصمیم گرفتم به معلم هام اس.ام.اس بدم!

بعد چند دقیقه...........

دوباره رفتیم دبستان و خداروشکر دیدمشون!!!

و کلی از دیدنشون خوشحال شدملبخندلبخندلبخند

دیگه کم کم داشتیم خداحافظی میکردیم که یکی دیگه از دوستام رسید!!!

با هم دیگه رفتیم اونور!!!!!!!

خیلی خوشحال بودم که بعد چند وقت دوباره دارم می بینمشون!!!

آخه...........

تقریبا یه ربع هم راهنمایی بودیم و بعدش با بچه ها رفتیم استخر!!!

بعد که سانس تموم شد دوباره من و یکی از بچه ها رفتیم راهنمایی!

پیش مشاورمون!!!

حدود ده دقیقه دیگه اونجا بودم!!!!!

اما بعد ده دقیقه دوباره باید خداحافظی می کردم و........

تا 18 مرداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ناراحتناراحتناراحت

همیشه نصیحتم می کردند!!!

کلی!!!!

و من عاشق نصیحت هاشون بودم!!!!

امروز هم مثل همیشه!!!!!

(البته همیشه نصیحت هاشون خیلی مادرانه بود)

خیلی بهم گفتند که...............

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak