ღ روز های بارانیღ

18 مرداد اومد.

خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره 18 مرداد داره میاد و بعد چند وقت همه ی دوستا و معلم هایی که دلم براشون تنگ شده رو میبینم.

اما از صبح اول صبح که قرار بود آژانس بیاد دنبالم که برم مدرسه ماجرا ها شروع شد.

آژانس که قرار بود شش و نیم بیاد دنبالم فک کنم ساعت ده دقیقه به هفت بود که زحمت کشید اومد!

منم که کلی برای امروز انتظار کشیده بودم و دلم میخواست زود برسم مدرسه به خاطر اینکه آژانس دیر کرده بود زدم زیر گریه و کلی گریه کردم!

وقتی رسیدم مدرسه و دوستام رو دیدم یکم حالم بهتر شد.

اما وقتی که وارد مقطع شدیم و  مشاورمون رو بهمون معرفی کردند کلا وا رفتم!

بد جوری شکه شده بودم آخه!!!!

باورم نمی شد کسی که گفتن قراره که مشاورمون باشه!:(((

حالا چرا دلم نمی خواست؟؟؟؟

چون....

بعد از این هم که فهمیدم یکی از معلم هایی که میخواستم ببینمشون مدرسه نیستند که دیگه......:((((((((((((((

روزی که فک میکردم خیلی قراره برام روز خوبی باشه

یکی از بدترین روزها بود:(((((

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak