ღ روز های بارانیღ

چهارشنبه 1393/6/5قرار بود که با مدرسه اردوی ری گردی داشته باشیم.

شب قبلش یه سری اتفاقات باعث شده بود حالم خیلی خوش نباشه!!!

اما خب اردو رو هیچ جوره نمی تونستم از دست بدم!!!

صبح که رفتم مدرسه یه بنده خدایی کلی بهمم ریخت!

اما وقتی داشتیم از در میرفتیم بیرون اتفاقات خوبی افتاد.

از مدرسه رفتیم بیرون و سوار اتوبوس شدیم و تا کلی وقت تو اتوبوس با کولر خاموش نشستیم تا راه بیفتیم.

در راه با دوستان مشغول صحبت شدیم تا که رسیدم.

اونجا که رسیدیم دیدیم هفتمی ها رسیدن و نشستن.

به ما هم گفتن که همونجا بشینیم.

خلاصه یکی از معلم های گلمون گفت که کنارش یه جای خالی هست منم از خدا خواسته زودی رفتم نشستم پیش ایشون.

اونجا که نشسته بودیم لیدرمون داشتن صحبت می کردن و پشت سر ایشون داشت اتفاقات جالبی می افتاد و تقریبا همه داشتن می خندیدن.

بعد از تموم شدن صحبت های لیدر رفتیم یه پارکی که همون جا بود و کلی با معلممون شوخی کردیم و خندیدیم.

دوباره سوار اتوبوس شدیم و یه برج رو که برای 1000 سال پیش بود رو دیدیم و بعد از اون رفتیم آرامگاه شیخ صدوق!

البته اونجا آرامگاه افراد خاصی بود مثل:مرحوم موذن زاده اردبیلی،رجبعلی خیاط و...

اونجا هم یه زیارت کردیم و رفتیم سمت حرم شاه عبد العظیم.

اونجا که رفتیم اول از موزه ای که داشت بازدید کردیم.

تقریبا کل موزه رو با معلم گلمون و در حال صحبت با ایشون گشتم.

بعد از بازدید موزه با همه ی دوستان رفتیم برای وضو گرفتن!!!

اونجا هم ماجرا زیاد داشت.

بعد از اون اومدیم ناهارمون رو توی حیاط خوردیم و آماده شدیم بریم زیارت.

برا زیارت هفتمی ها و هشتمی ها از هم جدا شدند.

ساعت و مکان قرار رو با معلم هامون هماهنگ کردیم و همگی باهم رفتیم زیارت.

با اینکه زمان زیارت خیلی کم بود ولی خیلی عالی بود!خیلی!

بعد از زیارت دوباره همگی برگشتیم سر قرار و رفتیم توی حیاط تا هفتما اومدن.

هفتما که اومدن با هم رفتیم مصلی برای اقامه ی نماز.

برای نماز نشستم پیش معلممون که خیلی دوسشون دارم.

نماز خیلی خوبی بود!!!

نمازو که خوندیم اومدیم توی حیاط.

اونجا یه اتفاق خیلی عالی افتاد.

هفتمی رفتن و فقط ما هشتمی ها موندیم.

معلم پرورشی میخواستن صحبت کنن ایشون صحبت هاشون با سلام به امام رضا(ع)شروع کردند و ما هشتمی ها هم همه با ایشون بلند شدیم و سلام دادیم.

با صحبت های معلممون تازه ارزشمون رو فهمیدم.

فهمیدن که امسال اسممون شده هشتمی ها!!!

فهمیدم که امسال بیمه امام رضا ایم.

صحبت های ایشون همه رو به گریه انداخته بود.

بعد از تموم شدن صحبت هاشون مسئول پایمون بهمون یه چیزی دادند.

یه پیکسل که روش نوشته شده بود "خادم الرضا"

امسال لیاقت پیدا کردیم بشیم خادم امام رضا.

امسال اسممون خیلی حرمت داره!!!

خیییییییییییییییییلی!

بعد از این که پیکسل ها رو گرفتیم دوباره همگی بلند شدیم سلام دادیم.

بعدش هم وسایل ها رو جمع کردیم و رفتیم سمت اتوبوس.

توی اتوبوس بهمون بستنی دادن و به افتخار روزمون کلی دست زدیم.

وقتی رسیدیم مدرسه دوباره کلی اونجا با بچه ها بازی کردیم و خوش گذروندیم.

کلی منتظر موندم تا معلممون برسن.

ایشون که اومدن دوباره کلی پیششون بودم.

عالی بود!!!!

یه روز به یاد ماندنی!!!!!!

خیلی خوب بود!

خییییییییییییییییییییییییییییلی!

 

یکی که دلش شکسته گوشه صحنت نشسته

دخیل درداش رو بسته عاشق دل خسته

نشون به این نشونه صدای نقاره خونه

من و به تو می رسونه ببین دلم خونه

“می دونم رو سیام من اگه بی وفام

ولی عشقم اینه عاشق این آقام

منتظر یه اشارم هر چی که دارم بزارم

دلم رو زیارت بیارم منی که.آوارم

دلم اگه بی قراره چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره آقام دوست داره

“میشه شاهی کنی من و راهی کنی

چی میشه به منم یه نگاهی کنی؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۸ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط دل بارانی من... نظرات ()


 Design By : Pichak